... عشق به زندگي ، بيشتر در جامعه اي پرورش مي يابد كه در آن سه عامل امنيت و عدالت و آزادي برقرار باشند .
امنيت به مفهوم مورد تهديد قرار نگرفتن شرايط اساسي مادي براي يك زندگي آبرومندانه است . تا زماني كه بيشترين نيروي آدمي صرف دفاع از حيات خويش در برابر حملات و يا رفع گرسنگي و ... شود ، جبرا ً عشق به زندگي كاهش و عشق به مرگ افزايش مي يابد.
عدالت به اين مفهوم كه هيچكس هدف مقاصد ديگري واقع نشود . اگر همه دقيقا ً به يك اندازه از چيزي برخوردار نباشند ، اين به مفهوم بيعدالتي نيست ؛ بيعدالتي وضعيتي اجتماعي است كه در آن طبقه اي ، ضمن استثمار طبقه ديگر ، شرايطي را به وي تحميل ميكند كه شكوفايي حيات غني و ارزشمند را نا ميسر ميسازد و در نهايت بيعدالتي وضعيتي اجتماعي است كه در آن آدمي في نفسه هدف نيست بلكه وسيله اي براي اهداف آدمي ديگر است .
و آزادي ؛ آزادي از قيود و موانع سياسي شرط كافي نيست ، براي پرورش عشق به زندگي ، بايد آزادي براي آفرينندگي و سازندگي ، و آزادي براي به شگفت آمدن و خطر كردن وجود داشته باشد . و آزادي به اين معناست كه هر كس بتواند در جامعه عضوي فعال و مسئول باشد .
نكته آخر اهميت خاصي دارد ؛ حتي در جامعه اي كه امنيت و عدالت برقرار است ، چنانچه فعاليت نفس خلاق فرد مورد توجه قرار نگيرد ممکن است عشق به زندگي حاصل نشود . كافي نيست كه آدميان برده نباشند و بايد بتوانند عضوي فعال و مسئول و خلاق باشند .
اقتباس :
دل آدمي و گرايشش به خير و شر ،به قلم اريك فروم
:: بازدید از این مطلب : 567
|
امتیاز مطلب : 159
|
تعداد امتیازدهندگان : 39
|
مجموع امتیاز : 39